خلوت سبز من

اطلاع رسانی

این پست صرفا" جهت اطلاع رسانی به همه دوستان عزیز و محترم پرپرک خانم

میباشد:

 به علت حس فداکاری و ایثارگری بسیار زیادی که در وجود پرپرک نهفته میباشد ایشان

تا اطلاع ثانوی بدون وایمکس میباشند زیرا  وایفیسی که دست بر قضا خیلی

 هم بهش مینازید در تملک، این بنده سراپا تقصیر میباشد، بنابراین ناچار به استفاده

 از اینترنت به صورت dail up هست پس نیامدن و تاخیرش به این علت هست.

در انتها از این جماعت مهربان ،تقاضای عفو و بخشش دارم.

 

   + فی فی ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات ()

؟؟؟؟؟؟

امروز داشتم همینجوری توی نوشته های خودم میچرخیدم و گذشته رو نشخوار

میکردم ،یه دفعه با خودم گفتم ببینم سال گذشته این موقع در چه حالی بودم، رفتم عقب

عقب ...... تا اینکه رسیدم به یه روز ،که فردای امروز بود (معما شد) جالبه توی اون

روزا هم یه جورایی مثل این روزا  بودم ،نوشته اون روزم هم شبیه حرف

 امروزم بود ولی ......

عجب!!!  چرا زندگی و روزگار انقدر خر ِ ...؟؟؟؟

چرا من عوضی استم؟؟؟؟؟؟

چرا همش یه جای کار میلنگه؟؟؟؟

واقعا" مگه من چی میخوام؟؟؟

یه کم آرامش....و یه چیزایی...که مال من باشه...

حالا که فکر میکنم بدون اغراق میبینم اینا رو هیچ وقت نداشتم ، و چقدر نداشتنش

برام عادی بوده ،انقدر عادیه که هیچ وقت از نبودنشون تعجب نکردم، هیچ وقت از

خودم نپرسیدم چرا تنهام؟ چرا تنها برم؟ چرا تنها برگردم ؟ چرا تنها بخورم؟

چرا تنها بخوابم؟ چرا چرا چرا ......

 راستی چرا هیچ وقت از شب و تاریکی

و تنهایی و صداهای عجیب توی شب نترسیدم...؟....

من از رختخواب سرد و خالی هیچ ترس و دلخوری ندارم چون هیچ وقت

تختخواب گرم شده ای در انتظارم نبوده ،از وقتی که یادم میاد، البته به غیر

 از ایام کودکی که توی شبهای سرد زمستون یه ربع قبل از خواب مامانم

و مجبور میکردم بره توی تختم که گرمش کنه ،بقیه شبهای سرد زندگیم و،با

کیسه آبگرم ،گرم کردم ،من هیچ وقت توی خیابون یا مهمونی یا خرید.....

 به کسی زنگ نزدم که بیاد دنبالم چون همیشه فکر کردم اینکارا مزاحمته ،

 حالا که فکر میکنم میبینم من از زندگی چیز زیادی نخواستم

 هیچ وقت هم این چیزایی رو که برای همه عادی بوده نداشتم، پس نبودنشون

 برام عجیب نیست، به طور کلی هیچ به یاد ندارم که برای رسیدن به

 خواسته های خودم زنجیر شده باشم به

 دست پای کسی  ....

پس من که همیشه به کم، قانع بودم....!!!

ای بابا من  به اون قلبی که از هر ده تپشش ،اگه فقط چند ضربه اش هم

 به خاطر من بود که راضی بودم....  چه زیاده خواهی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه وقت راضی به آزار دیگران شدم که نفهمیدم؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذریم .....

--------------------------

امروز سعی کردم آدم مثبتی باشم ، تصمیم گرفتم لوستر خرابی که چند وقت بود

یه گوشه افتاده بود و من برای بردنش برای تعمیر تنبلی میکردم، ببرم .....

صبر کردم طرح ترافیک که تموم شد ،برم ... اومدم لوستر و بر دارم که از دستم لیز

خورد و با لبه تیزش انگشتم و برید ، ولی بد برید، همینجوری خون میریخت روی فرش

خلاصه با بدبختی جمع و جورش کردم و چند تا چسب زخم زدم و رفتم ...

آره مهم این نیست که انگشتم چی شد مهم اینه که کار و انجام دادم...

حالا هم هی خون میاد و منم هی چسباش و عوض میکنم ،این انگشت اگه مال من

باشه که هست، میدونه که من احمق تر از این حرفهام که به خاطر یه پارگی که شاید تهِ

تهش دو تا بخیه بخواد راه بیوفتم برم جایی مثل درمانگاه ...

-----------------

این روزا جسی خیلی اذیت میکنه ،شاید هم من حوصله ندارم ولی امروز نزدیک

بود لهش کنم چون دیدم یه گوشه نزدیک ِتوالت جیش کرده ،دیروز هم خونه مامان

جیش کرد، پریروز هم خونه خاله و این کارو شاید دیگه سه یا چهار ماه بود

که مطلقا" نکرده بود و خیلی عجیب بود برام و کلی عصبانی شدم فکر کنم بهانه میگیره

و لجبازی میکنه.

   + فی فی ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

دیروز ما

شب بخیر .... بامداد بخیر ....

نمیدونم والا ،همین الانا چَتم با پری تموم شد و ازم خواست که حتما یه مشت اراجیف

بنویسم تا روحش شاد بشه ، خلاصه هی از اون اصرار و از من انکار ......

بلاخره گفتم دل بچه رو نشکونم و یه چیزی بنویسم...

هر چی فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسه ،یعنی میرسه ،خوبم میرسه

ولی مربوط به این پست نمیشه ، بگذریم....

دیروز از ظهر پری اومد اینجا قرار بود یعنی برنامه ریزی کرده بودیم که سریال قلب یخی

رو از اولین قسمت از فصل یک شروع کنیم به دیدن تا آخر ،بلکه  از

این فیلم سر در بیاریم ،حقیقتش من چیز زیادی که نفهمیدم فقط این

 دستگیرم شد که این آقا لطیفی احتمالا شیشه ای چیزی میزنه که تونسته

 این سریال و سر هم کنه ، نه والا راست میگم دیگه ....

قشنگه ها ولی همچینی انگار اگه رو زمین باشی چیز زیادی دستگیرت نمیشه

مگر اینکه مثل ما چند بار ببینی .

بگذریم چون بعد از ظهر یه سررفتیم خونه خاله فریده یه کم برنامه ریزیمون به

هم ریخت و نتونستیم تمام قسمتاش و ببینیم ولی به حمدالله تونستیم تا

آخر شب تمام خوراکی های موجود و که توی برنامه ریزیمون گنجونده بودیم  و بخوریم

حالا ما که به همه مدیون هستم ولی حداقل زیر خجالت شکممون نموندیم.

شب هم جسی رو چون غر غر میکرد از باکس درش آوردم و خوابیدم ،اونم یه گوشه ای

خوابید ولی صبح فهمیدم که یه کم پایین تخت من خوابیده چون صدای خرخرش

 و میشنیدم هر از چند گاهی هم یه سری به اتاق پری میزده و نصفه شبی

 به سر و صورتش لیس میزده و کنارش میخوابیده.

خب اینم از ماجرای دیروز من و پری و جسی راستی یه فیلم عروسی که به

دست پری کشف شده بود هم دیدیم و کلی حرص و جوش خوردیم آخه ما دو عدد

ماذوخیسم میباشیم.

حالا چند تا عکس از جسی میذارم که شما باور کنید که وقتی یه بنده خدایی

به من میگفت این جسی جد و آبادت شده خیلی هم پر بیراه نمیگفت، الانم

این دختره اومده و زیر پای من خوابیده همش باید مواظب باشم لهش نکنم .

اینجا رو 

و حالا اینجا ببینید

اینجا رو ببینید چقدر گاگوله

 دیگه با اجازه شما برم امیدوارم فردا پرپرک شاد بشه.

 

 

   + فی فی ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

!!!!

پشیمون نیستم!!!!

آره با وجود اینکه این روزا غمگینم و همش فکرم میپره و یه جاهایی میره ولی

ته ته های این غم ،یه چیزی داره که آرومم میکنه اونم اینه که الان صاحبش دیگه

خوشحاله و کم کم همه چیز مثل سابق براش خوب میشه ، و یه حس خوب دیگه ای

که این روزا تسکینم میده اینه که دیگه خواسته یا نا خواسته با خود خواهی یا شایدم

به  قول عده ای با زیاده خواهیم موجب آزار کسی نمیشم، و این خوبه.....

   + فی فی ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥
comment نظرات ()

 

ادامه ماجراااااااا

------------------------------------

امروز از صبح احساس میکنم هوا یه جوریه شایدم من یه جوری استم

 ولی نه اینکه فک کنید فقط امروز یاد یه چیزایی افتادمـــــــــــاااا نه نه نه نه 

نه تنها امروز یا دیروز بلکه من همیشه با مرور یاد و خاطره های قشنگی که دارم

ســـــــــــــــر میکنم......

اما امروز یه وضعیه هااااااااااااااااا

   + فی فی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٤
comment نظرات ()

دلتنگی هام

خب الان این یعنی چی؟؟؟( البته من میدونم یعنی چی از اونایی که مدعی

 هستن میپرسم)

آیا با همه دوستــــــــــــــــــــان دیگه هم اینجوری هستیم؟؟؟؟

بحث و بگو مگو و ....... غیبت.....؟؟؟؟؟

نه دیگه .... یه درصد فکر کن که بتونی ترکِ منزل کنیخیال باطل بلافاصله برات عدم

تمکین میگیرهقهقههوای فک کن...

نه نمیشه آدم شاید بتونه ازمنزل آخرت فرار کنه یا فراموشش کنه ولی از اون یکی

نه نه نه نه ....استرس

امـــــــــــــــــــــــــااااااا جاهای دیگه چی؟؟؟؟ هیچی.... نه عدم تمکینی

 نه چیزِ دیگه ای.... چـــــــــــــــرا؟؟؟؟ خب معلومه چون قرار دادی در کار نبوده که

هر چی بوده رفاقتی و دلی بوده......

 ای بابا یکی نیست بپرسه، این روزا رفاقت برای کی ارزش داره آخه؟؟

دل کیلو چنده؟؟؟؟؟؟ دل ببی رو نمیگم اااااااااااا....نیشخند

اینجوری نمیشه ،ما خوب میدونیم که نمیشه

ما تجربه داریم میدونیم غیر از این باشه اون چیزای دیگه هم خراب میشه

 داغون میشه، میدونیم که تهش هم چیزی نیست............

 آه تموم شد و رفت مثل خیلی چیزای دیگه....مثل چی؟؟؟ مثل جریانه

 عروسی ِ .....قهقههقهقهه

ای بابا یه وضعی الانااااااااااااااااا

میرم ولی اگه  وضع همینجوری ادامه داشته باشه بازم بر میگردم ،پس ماجرا

ادامه داره........

 

 

   + فی فی ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٤
comment نظرات ()

سلااااااااااااااااااااام

واقعا" ما آدما توی چه دنیای عجیبی داریم زندگی میکنیم .....

یعنی زندگی چیز عجیبیه، بدونه اینکه بخواهی مجبورت میکنه در جایی

 برای اثبات مردی و مردونگیت، همه چی رو توی یه جای دیگه زیر پا بذاری ....

رسم غریبی داره دنیا!!!

ولی همه ما در اون زمان هزار تا دلیل  میتراشیم تا اون رفتارمون رو توجیه کنیم ،شک

نکنید فحش هم ندید یه کم فکر کنید میبینید همه ما اینکارو بارها بارها و کردیم...

بگذریم ..... درست نبود حالا که بعد از مدتها اومدم از این حرفها بزنم .

اصلا دلم نمیخواد که وبلاگم و رمزی کنم ولی گاهی ، برای اینکه حال یه موجود ابلهی

رو که حتی بعد از 5 ماه غیبت من، هنوز هم پشتکار داره و همین امروز دوباره حضور

 گندش و به رُخم کشید ،مجبورم که نه تنها این کار و بکنم بلکه نظرات رو هم تاییدی

کنم.

و از همین تریبون از ایشون کمال تشکر و دارم و میگم که ای کاش در بقیه کارهاتم انقدر

پشتکار داشتی برادر.

   + فی فی ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
comment نظرات ()

جیب خالی. . . پُز عالی. . .

بعله. . . سکوت شکست و اینجا آپ میشه. . .

همین پریروزی بود. . . پاشدیم جسی به بغل رفتیم دکترش. . . یعنی یه وضعیا. . . سگ آورده بودن قد نخودچی. . . بعد زشت. . . بی ریخت. . . کوتوله. . . پوزه دراز. . . بعد مریض و دست شکسته و چشم مریض و اینا. . . اونوخ جسی از همه (ماشالّا ماشالّا) خوشگل تر بود. . . بعله. . . حالا اصل ماجرا چی بود؟ میگم. . .

بچه ما از این سگا نیس که هی ببریمش توو کوچه خیابون که. . . خیلی توو خونه ایه و وقتی حتّا توی ماشین هم باشه کلی معذبه. . . برای همین که هیچ وقت بیرون نمی بریمش خب طبیعیه هیچ وقت هم براش دنبال خریدن لباس نبودیم ولی اون روز یهو هوس کردیم یه لباس براش بخریم. . .

خلاصه یه لباس براش انتخاب کردیم و تنش هم کردیم!!! دقت کنید تنش هم کردیم! بعدش کلی خرت و پرت هم برداشتیم. . . از غذا و اسباب بازی بگیر تا شونه و این حرفا. . . بعد خیلی شیک بردیمش پیش دکتر و کاراش انجام شد و اومدیم حساب کنیم. . . بعله!!!

حالا اینم بگم که هنوز مسواک و خمیردندون و شامپو ملایم و قرص مو هم می خواستیم برداریم که دیگه یادمون رفت! بعد رفتیم حساب کنیم شد 62 تومن. . .

فیروزه: پری کارتمو بکش. . .

بعله. . . خلاصه سرتونو در نیارم که چی؟ کلن چِل تومن توو حساب فیروزه خانوم بود!!!! حالا می گفت نه بابا دویس تومن توشه!!!

پریسا: عِب نداره من دارم بقیه شو. . .

نشون به اون نشون که پونزده تومن هم ایشون بیشتر نداشتن. . .

بعد چیه؟ فک کردین خجالت کشیدیم؟ ناراحت شدیم؟ ابراز تاسف کردیم؟

نخیر. . .

خیلی شیک گفتیم ای بابا!!! چرا اینجوری شد؟؟؟

آقا بی زحمت بعضی چیزا رو بردارین تا بشه همین پنجا و پنج تومن. . . آخ

دقت کردید دیگه؟ یعنی دو تایی یه قرون دیگه پول نداشتیم. . . بعد فک کن ماشین یه قطره هم بنزین نداشت و ما دو تایی روی هم هفتصد تومن هم نداشتیم که لااقل یه لیتر بنزین بزنیم. . . یعنی می خوام بگم همچین آدمای خوشی هستیم ما. . .

بعد هیچی. . . حالا می خواستیم مواد کیک بخریم که کیک و اینا بپزیم مثلن!! خب مشخصه که کنسل شد دیگه!!! خب شب باز پریسا موند پیش فیروزه!!! نه بنزینی در کار بود که با همین ماشین فیروزه ببردش خونه و نه پولی بود که بتونه آژانس هم بگیره. . .

فکر کردید ناراحت شدیم؟ نه!!! اومدیم با خیر و خوشی نشستیم به معاشرت و این حرفا!!

خودمونو سپردیم یه تقدیر تا صُب چی پیش بیاد. . .

عکس دخترمونم میذارم. . . تازه شم که فیروزه یه شیشه اسفند براش دود کرد مبادا بچه چش بخوره. . . بعله. . .

 

 

 

خلاصه گفتم بعد از قرنی این وبلاگ داره آپ میشه یه چیزی باشه روحتون شاد بشه. . .

 

ضمنن یک عدد پریسا می باشم از خونه یک عدد فیروزه. . . مژه

 

+ به کوری چشم بخیلان و حسودان، فیروزه خانوم اینترنت دار شدن! از خود راضی

   + فی فی ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٢
comment نظرات ()