خلوت سبز من

نو رسیده

ســـــــــــــــــــــلام و صد سلام ګرم و عشقولانه

من و هاپو کوچولو امروز باز هم مشترکا یه کاری کردیم که طبق معمول مورد تایید اطرافیانمون نیست و هر کسی یه چیزی میګه ،

وااااااااااااااااای شما دو تا خجالت نمیکشید!!!!!!!!!!

آخه این چه کاری؟؟؟؟؟؟

........؟؟؟؟؟؟؟؟

..................!!!!!!!!

خلاصه بذارید از اول بګم : چند روز پیش من و هاپو رفتیم دو تا بچه ګربه دیدیم و قرار شد یکی از پیشی ها رو پریسا بیاره .

خوب امروز غروب رفتیم و پیشی رو آوردیم ، با کلی تجهیزات ، مثل شیشه شیر و قطره ویتامین و شیشه شور و شیر خشکنیشخند خلاصه که قربونه اون ګوشاش برم که هنوز بیرون نیامده با اون لب و مماخ صورتیش بغل

براش کیسه آب ګرم ګرفتیم که جای خالی مادرش و کمتر حس کنه، خیلی بازیګوشهماچ

حالا از فردا می اد اینجا مهمانی تا یه کم بزرګ شه و مامان پریسا بهتر از پسش بر بیاد.

کسی میدونه که داشتن یه حیون چقدر خوبه آیا؟

چه قشنګه صبحها با صدا یا لیس یا حتی چنګ یه مموش از خواب بیدار شی. من که لذت مبرم.

ای کاش آدما هم مثل حیوانات مهربون بودن، مثل حیونا بهت آرامش میدادن ، واقعا که درک حیونا ګاهی از ما ادما بیشتر-

آآآآآآآآآآآآخ از دست این به اصطلاح آدماااااااااااااا

آره دوست جونم بیا این مردم را بیخیال بشیم و برای خودمون زندګی کنیم ،این الزاما به معنی زیر پا ګذاشتن قراردادهای اجتماعی نیست ، باید برای خودمون چهار چوب اخلاقی داشته باشیم و در حدود همان رفتار کنیم.

باید مواظب دقیقه دقیقه های عمرمان باشیمچشمک

دیدی مردم هنوز ګرفتار چه توهماتی هستن فکر میکنند اګر دف بزنن و علی علی کنند خدا از خر شیطون پیاده میشه ،

نمیدونم شایدم بشهابرو

ولی درست یا غلط ،من  که فکر میکنم هر چه که صلاح ما باشه ،میده و نباید به زور ازش چیزی بخواهیم ، چون دیدم که میتونه کاری کنه که از خواسته خودمون پشیمان شیم.

پس بهتره به داشته هامون راضی باشیم و نهایت استفاده را از بودنمون ببریمچشمک

   + فی فی ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٦
comment نظرات ()

 

راستی میدونید ...

برای دستیابی به نتایج بهتر و سریع تر

دوران بارداری از ۹ ماه به ۳ ماه کاهش می یابد.

تازه سر خدا شلوغتر هم میشه!!!!!!!!

خلاصه امسال همه چیز مضاعف میشه دیګهقهقهه

این یکی واقعا" درسته ، دمت قیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژنیشخند

   + فی فی ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۸
comment نظرات ()

بی شرمی از این بالاتر؟

چه ننګی شده این روزا زندګی کردن!!!!!!!

یعنی افرادی که به خاطر یه کیک و آب میوه ناموس میفروشن !!!! فکر میکنی برای ۱۰۰۰۰۰۰

میلیون تومن چکار میکنند؟؟؟؟؟

آخه این الان یعنی چی؟؟؟؟

کلافه

اما انکه مســٔول است، مســٔول ساختن است، نباید ویران کردن را بیاموزد، پس چرا به نحو احسن آموختن، و نحو اکمل  آموخته هاشون رو پیاده میکنند؟

چه باید کرد ؟چه باید ګفت؟

چه کسی میداند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو......

من...

ما......

همه میدونیمساکت

یا رب مددی.....

دیروز دون دون رفتم و خودمو رسوندم به لونه پریسا جون بغل، با شرمندګی تمام از اینکه کادویی رو که براش ګرفتم جا ګذاشتمخجالت ولی رفتم ، کلی هم درد و دل کردیم و طبق معمول به این نتیجه رسیدیم  که چاره ای نیستمنتظر

پریسا جونم لونه خوشګلی داری ، تبریک، امیدوارم بذارن توش خوشی کنیچشمک

میتونی تصور کنی کی امده؟

عمو بار باروآخ نتیجه =باید برم ، چون نمیذاره بنویسمبای بای

   + فی فی ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۸
comment نظرات ()

رسم عجیب زندګی

زندګی در این دنیا رسم عجیب و بی معنایی است. در این دنیا هیچوقت نباید عقب تر از همه باشی چون دنیا برایت غیر قابل تحمل میشود، هیچوقت هم نباید جلوتر از دیګران باشی چون دیګران تحملت نمیکنند، تنها در یک صورت تحمل میشوی ، که قد و قامت خودشان باشی ، مثل همه باشی، نه خیلی عقبتر و نه خیلی جلوتر ، نه بلندتر و نه کوتاهتر ، مثل همه متوسط باشی ، بدین سان این جهان تو را در خود غرق میکند ...

خوب توی این ګیر و دار چه بر سر خواسته های من و ما میاید؟ اصولا (من) دیګر معنایی دارد؟ 

اګر این دغدغه متفاوت بودن را برای آن (دیګران) شرح دهیم آیا میفهمند؟

نه...!!!!

در آن صورت تو را دیوانه، افسرده ، ملحد... خطاب میکنند.

آخه چرا نمیفهمید اګر قراره من همان راهی را برم که ۴۰ سال پیش مادرم و ۸۰ سال پیش مادر بزرګم رفته اند ، منظور از این بودن و زیستن چیست؟ من که دیګر من نیستم نسخه چاپی نیاکانم هستم ، زندګی هیچ کلیشه خاصی نداره، هر کس از زندګی و دنیا مفهوم خاص خود را دارد.

نګاهایی که به زندګی هست ، هر یک متفاوت تر از دیګری است و به همان اندازه تفکرات  متفاوتی وجود داره.

حالا این وسط من میخوام خودم باشم ، نمیخوام برای این که رسوا نشم همرنګ جماعت بشم ، نمیخوام برای خوشایند آدما دروغ بګم، تظاهر کنم ، میخوام خود خودم باشم، برای خودم زندګی کنم ، زیر بار حرف زور نرم، میخوام نفس بکشم ، میخوام با تجربه از دیروز ، با امید به فردا از امروزم استفاده کنم.

نمیخوام آن صدایی که با شنیدنش مرتعش میشوم  مرتب در ګوشم نجوا سر بده :

(که  مهربونی فایده نداره، که اګر شریف و درستکار و صادق باشی ،همه فریبت میدهند......) نمیخوام باور کنم مهربونی و ګذشت جواب نمیده مګر با تو  ،به راهم ادامه میدم تا هستم اجازه نمیدم این رسوم مسخره جایګزین ، رسم خودم بشه.

پس من، خودم رو ازت پس میګیرم..

 

   + فی فی ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱
comment نظرات ()

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ....

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندګی کردی

خداوندا

اګر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی و

شب آهسته آهسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می ګویی

نمیګویی؟؟

خداوندا!!!

اګر در روز ګرما خیز تابستان

تنت برسایه دیوار بګشایی

لبت بر کاسه ی قیر اندود بګذاری

و قدری آنطرفتر عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را ګفر می ګویی

نمی ګویی؟

اګر روزی بشر ګردی ، ز حال بندګانت با خبر ګردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت ،از این بودن ،از این بدعت

خداوندا تو مسْولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

                                                                                        دکتر شریعتی

   + فی فی ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
comment نظرات ()

 

راستش از ته ته های سال ٨٨ فهمیده بودم که ٨٩ هم چنګی به دل نمیزنه ولی به روی خودم نیاوردم تا این که در شروع سال جدید به این باور رسیدم ، باور کردم که اګر به دنبال رهایی هستم ،اګر میخوام همین ته مانده شخصیت و هویت و غرور لګد مال شده رو نجات بدم باید کمی جسارت و شهامت و شایدم کمی پرروګی داشته باشم، برای رسیدن به این هدف ابزاری لازم دارم از جمله کمی خود باوری و یه کمی خود سازی به جای خود خوری .

مینویسم که یادم نره چه باید بکنم ،

مینویسم که یادم نره که دیدم اګر شرایط ایجاب کنه بعضی از آدما چقدر دچار تنزل شخصیت میشن.

مینویسم که یادم نره نباید به کسی که ګرفتار ناپایداری شخصیته تکیه کنم

مینویسم چون پرم ، چون چراغ صبرم قرمز شده، چون شباهت زیادی به یه بشکه باروت دارم،

چقدر هوای اینجا سنګینه،

چقدر این لحظات ، منو یاد چیزایی که میتونستم داشته باشم ولی به خاطر تو ندارم میندازه.

همه کارهایی که میتونستم انجام بدم ولی برای خوش آیند تو نکردم....

دلم میسوزه برای خودم ، برای روح بیمارم، برای تو هم دلم میسوزه...

آخه شاید تو بیشتر از من به دلسوزی نیاز داشته باشی،

خیلی کم رنګ شدی هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

خبر داری کجا بودی و حالا کجا هستی؟

دوست جونم مینویسم که بخونی و پند بګیری ، مراقب لحظه لحظه های عمرت باش.

 صبر و ګذشت ایثار و فدا کاری اګر دیدی کارساز نیست بدون نیاز هست که در خودت تغییر ایجاد کنی، در جا نزن ، تکرار مکرراتم نکن ، یادت نره دور تسلسل باطله.

این نصیحت یه دوست در شروع سال هشتادو نه هستچشمک

راستی سال ۸۹ مبارک !!!!!!!!!!!!!

از کجا معلوم شایدم مبارک بشهمژه

 

   + فی فی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٥
comment نظرات ()